عكس و خاطرات این چندروز
سلام عزيزم. الهي قربون اين فيگور گرفتنانت بشم.دوست دارم عشقم. عزیزم نمیدونم چرا این آخر ماهی اینقدر برامون سنگین و اتفاقهای بد می افته. هفته پیش سه شنبه ١٣/١٢/٩٢ مامانی طیبه زنگ زد و گفت دایی میثم با موتور تصادف کرده و تو بیمارستان که خدا خیلی بهش رحم کرد و رباطهای پاش پاره شده که باید حسابی استراحت کنه. پاهاش فعلا تو آتل هست تا روز چهارشنبه که گچ بگیرن و تا ٤ ماه تو گچ بمونه، اگر جوش نخورد باید عمل بشه. تا روز شنبه ١٧/١٢/٩٢ که شمارو که با بابا مهدی آوردیم گذاشتیم مهدکودک بعدش بابا گفت باید برم بیرون از اداره که من گفتم باشه کاری داشتم تماس میگیرم. من هم از روی عادت همیشگی که بابا زنگ میزدم، زنگ زدم و بابا هم با خورسندی جواب تلفن ...







